یک روز صبح هارون الرشید بهلول راگفت:دیشب تو راخواب دیدم.

بهلول گفت: من عمریاست که تو رادر خواب می بینم...!


برچسب‌ها: داستان های بهلول, داستان
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 14:28  توسط ابوالفضل  |