|
نمی دونم شاید من احساساتی ام فقرو می بینه کمک نمی کنه دوستان هیچ وقت نگین وقتی پولدار شدم کمک می کنم تو که الان دست به دهن می رسه کمک نمی کنی می خوای فردا که پولدار شد بخیل تر می گه بعدا ،بعدا که وجود نداره وقتی مثلا۱۰۰ تومن داری۹۹تومن خرج کن ۱تومن بریز تو یک صندوق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:50  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:58  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:28  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:28  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:28  توسط ابوالفضل
|
غضنفر چند هفته بوده هر روز پشت سر هم ميرفته از داروخونه قرص سوسک کش ميخريده.يه روز دکتره ازش مي پرسهتو چرا اينقدر قرص سوسک کش ميخري؟ ميگه: آخه من هرچي اينا رو پرت ميکنم نميخوره به سوسکها!
==========================
یارو زنگ ميزنه فرودگاه و ميگه: ببخشيد از اينجا تا تهران چقدر راهه؟
==========================
از يه نفر ميپرسن ميدوني اگه 23 تا کله و 23 تا پاچه را با هم بريزي تو يه دونه ديگ، از کجا بايد بفهميم کدوم پاچه مال کودوم کله است؟ ======================== بيماري به دکتر مراجعه نمود و گفت : دکتر جون دلم خيلي درد ميکنه.
==========================
ديوانه ي اولي : قصد کردم همه ي جواهرات و الماس هاي روي زمين را بخرم!
==========================
واعظي منبري رفت و سخنراني جالبي ارائه داد. کدخدا که خيلي لذت برده بود به واعظ گفت : روزي که ميخواهي از اين روستا بروي بيا سه کيسه برنج از من بگير!
==========================
==========================
حيف نون مي ره ثبت احوال مي گه يه شناسنامه واسه بچه ام مي خوام. مي گن اسمش چيه؟ مي گه "شورلت". مي گن اين که اسم ماشينه! يه اسمي بذار که به نام پدر و مادر بياد. مي گه خوب به اسم ما مياد ديگه... من "بيوک" آقا هستم، همسرم هم "خاور" خانم! برچسبها: خنده دار, جوک
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:28  توسط ابوالفضل
|
آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزندزیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است پس همیشه امید داشته باش . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:39  توسط ابوالفضل
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و... در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. برچسبها: داستان
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:15  توسط ابوالفضل
|
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. منبع:http://narimanparsi.persianblog.ir/ برچسبها: داستان
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:12  توسط ابوالفضل
|
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "..... یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد . برچسبها: داستان
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:8  توسط ابوالفضل
|
آرتور اش قهرمان افسانهای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامههایی محبتآمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: “چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت: وقتی که من جام جهانی تنیس را در دستهایم میفشردم هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟ منبع:http://www.asheghaneha.ir/%d8%ae%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%a7-%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d9%86.html#more-7440 برچسبها: داستان
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:59  توسط ابوالفضل
|
تلویزیون سریال پخش میکنه، حقوق پسره ۴۰۰ هزارتومنه
آدمایی که زایاد میخوابن تنبل نیستن
همیشه سعی کنید گول باطن افراد رو بخورین !
یکی از رسالت های ِ فلش مموری گم شدنه!
اگه تو تاکسی و اینا چار پنج تا اسمس دادین دستتون خسته شد
مامانم هنوز معتقدِ که چون من همیشه پایِ اینترنتم پول تلفن زیاد میاد !
باکلی احساس به نامزدم میگم :
همینطور که یه ماه در سال نمیذارن کسی چیزی بخوره که فقیرا رو درک کنیم
طبق آخرین خبرها با اطلاع شدیم شما ۲ فروند مرغ در فریزر خود نگهداری میکنید !
میگن تو جهنم مگسا با آدم کش میزنن تو سرمون!
رفتم سوپر مارکت سر خیابون،یه بچه اومده به فروشنده میگه پفک چنده ؟
واقعا سوال شده برام برچسبها: خنده دار
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:10  توسط ابوالفضل
|
مادر : نمی تواند جای دیگری برود آخر پیدایش می کنی غصه نخور!
گفتم : آخه چطوری؟ اون پرنده ایی زیبا بود که پرواز کرد و رفت. مادر گفت برادرت گوش به بازیست ، بدل نگیر او عاشق پرنده تو بود نمی دانست پرنده قفس را دوست ندارد و خواهد پرید . باز هم باید شاد باشی که پنجره بسته بود . در خیالم صدای پرنده را آهسته شنیدم که می گفت : در قفس هستم ! دست دراز کن و مرا بردار دست دراز کردم و پرنده را برداشتم و به مادر نشان دادم. چه نرم و زیبا بود! آرام در گوش پرنده زمزمه کردم : عجب کلکی هستی!!
برچسبها: داستان
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:26  توسط ابوالفضل
|
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : - چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم ! از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت : - اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟ برچسبها: داستان
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:23  توسط ابوالفضل
|
زندگی خیلی کوتاه است، ولی آنقدر بلند هست که آن را تباه نکنیم.
- زندگی محبت است و محبت چیزی جز حقیقت نیست. - اغلب از بی وقتی شکایت می کرد ولی مشکل اصلی او بی هدفی بود. - دوست هرکس عقل اوست و دشمنش نادانی او. - آدم خوش بین، شیطان را هم فرشته می بیند. - وقتی خوابیدم، حقیقت را در خواب دیدم. - انسان باید انتخاب کند نه اینکه سرنوشت خود را بپذیرد. - دانش تنها سرمایه ای است که به تاراج نمی رود. - گوش شنوا زیر بنای مهارت های ارتباطی است. - دنیا برای آدم های غمگین به کوچکی یک قطره اشک است و برای آدم های شاد به بزرگی یک لبخند. - کسانی که دیر قول می دهند، خوش قول ترین مردم دنیا هستند. - آنچه امروز در دل دارم، ممکن است آرزوی فردایم باشد. - شاید زیباترین منحنی جهان لبخند باشد. - اگر برای خواسته هایت تلاش نکنی، مجبوری با داشته هایت بسازی. - عشق یک خواب شیرین است و ازدواج ساعت شماطه دار. - فریاد را همه می شنوند، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است. - پرنده بی بال با فکرش پرواز می کند. - اعتبار همه چیز نه در ارزش آنها، که در معنای آن هاست. - بعضی ها با اینکه خیاط نیستند، اما خوب وصله هایی به آدم می چسبانند ! - زندگی مثل یک تابلو نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست. - هر کس تاوان راهی را می دهد که خود برگزیده است. - در جزیره رنگ ها هم، همه از دو رنگی متنفر بودند. - کسی که در ساحل آرزوها گام بر می دارد، بالاخره در دریای رویا غرق می شود! - چیزی به نام شکست وجود ندارد، آن چه بدست می آید، نتیجه است و بس. - ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد، کسی است که به کم ترین ها نیاز دارد. - از زندگی آن چه لیاقتش را داریم به ما می رسد، نه آن چه آرزویش را داریم. - وقتی آسمان دلم ابری میشود، باران اشک از دیدگانم فرو میریزد. - عشقهای امروزی به ماهی کوچکی میماند که باید مواظب بود از دست لیز نخورد. - کار کردن خوب است اما زندگی کردن را نباید فراموش کرد. - از گذشته بگذر و حال را بساز و به آینده امیدوار باش. - توی بازار صداقت، گرانی بیداد می کند. - ظاهرسازها با هر سازی می رقصند. - به افکار بیدارم قرص خواب دادند. - به جز سیاستمداران، بنی آدم اعضای یکدیگرند. - همیشه درست می گویم، اما نمی دانم چرا حق با دیگران است. - بدون عینک تمام سازها را تار می بینم. - عجب زمانه ای شده ! گذشت هم درگذشت. - ارزانترین و زیباترین لوازم زیبایی">آرایش صورت، تلخند است. - بابا آب داد دیگر افسانه شده، قبر بابا را هم ایزوگام کردند. - دنبال لولوی نامرد می گشت تا ممه ربوده شده اش را پیدا کند. - همسر با گذشتی بود، از من هم گذشت. - بگذارید حقتان را بخورند، مرگ حق است. - خوش به حال فقیر، یک حرف بیشتر از غنی دارد. - شاید تفاوت دید من و تو در نمره عینکمان باشد. - در پایان محکمه، حکم قاضی به دار آویختن عدالت بود. - از نظر عوام، آزادی یعنی آن طرف دیوار زندان. - چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است. - گشادی جیب بعضی ها، بزرگتر از سوراخ لایه اُزون است. - نوک قلم پاچه خوار همیشه چرب است. - بعضی ها حساب پس می دهند و بعضی ها حق حساب. - نقاش فقیر، بر بومش خجالت می کشید. - عدد یک را دست کم نگیرید، یک عمر، یک زندگی، یک انسان! - بعضی ها رو دست ندارند و بعضی ها زیر دست. - با اسلحه ای به شکار طبیعت رفتم. - با یک ریال، دو ریال نمی توان سریال ساخت. - در بازار سرمایه، کم ضرر کردن یعنی سود کردن.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:16  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:9  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:58  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:52  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:50  توسط ابوالفضل
|
جملاتی زیبا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:48  توسط ابوالفضل
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:52  توسط سید محمدمهدی طبسی
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:52  توسط ابوالفضل
|
|