نکته های زبانی سه درس
«دستور زبان// درس 7 ، 8 , 9» «شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی» در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم. من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی   در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید) مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است. به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند  «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)»  مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است. خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است.  2-    شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار. شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند. 3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند. (آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند. 4-  اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند. «ویژگی های نثر کهن فارسی» 1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است. 2) فعل ها درمتن فراوان است. 3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید.   «جمله از نظر ساختمان» 1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند.   2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند:   1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی) وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است.  مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی. مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط  اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ) به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب) 2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی) در غیر ساده ی نوع دوم تنها با («و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است. مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... . مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم. مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد. + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(55); 6 نظر درس سیزدهم/ آداب زندگانی سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن: تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی. چون باز پرسند، جز راست مگوی: و زمانی که از تو چیزی پرسیده می­شود، فقط حقیقت را بگو. تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده: تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده. خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد:              خاصّه: مخصوصاً مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد.  در میان جمع هیچ کس را پند مده. در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن. از جای تهمت­زده پرهیز کن: .          تهمت: گمان بد، افترا         پرهیز: دوری، اجتناب از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو می­شود، دوری کن و از یار بداندیش و بدآموز بگریز: از دوستی که در مورد تو به بدی فکر می­کند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن. از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش. و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را می­خواهد و آموزه­هایش اشتباه است بپرهیز. به غم  مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: .     غم و شادی: آرایه­ی تضاد در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوش­حال و شادمان نباشند داد ده تا داد یابی:                               داد: عدل و انصاف      داد دادن: به عدالت رفتار کردن. با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود.    خوب گوی تا خوب شنوی: با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند. اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کم­سخن و دوراندیش. طالب: جویا، به دنبال          پرهیزگار: خداترس، باتقوا            قانع: خرسند، راضی               دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر «قابوس­نامه» نوشته­ی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است. عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست.   خرج کن: صرف کن، هزینه کن تعالی: بلند مرتبه                             حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن. عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست می­کند.  بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور.  افسوس: دریغ، حسرت  گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته       شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا.  گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند. بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکسته­است، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده. تمام زیرکی را عاقبت­شناسی نام نِه:                 عاقبت­شناسی: آینده نگری، دوراندیشی تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبت­اندیش باشی.                                                          معیشت تنگ را به توکّل دفع کن.         معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی             توکّل: تکیه، اعتماد  دفع کردن: راندن، دور کردن فقر و تنگ­دستی را با توکّل بر خدا از خود بران. دین را به علم نگاه دار: دین خود را با افزودن بر دانایی­ات افزون محکم و تقویت کن. اگر علم خواهی با تنهایی بساز:                 بساز: کنار بیا، عادت کن اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا. فراخ­دلی خواهی، تن­آسانی را بگذار:     فراخ­دلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی تن­آسانی: تنبلی، تن­پروری، کاهلی، سستی                          بُگذار: رها کن اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دل­بازی هستی، تنبلی و تن­پروری را رها کن. کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش:                 خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش اگر می­خواهی دشمن اندکی داشته­باشی، مشغول کار خودت باش. خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر:             خلق: مردم                دشمن گیر: دشمنی کن اگر می­خواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش).            خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن. شر نخواهی، بد بگذار:               شر: بدخویی، شرارت اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن. جنگ نخواهی، تحمّل کن: اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن. دعا را بهتر از سپاه دان:                   دعا: آرزوی خوب بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است.  امید را بهتر از گنج دان: بهترین گنج، امیدواری­است.       هر چه دون خدای است همه را باطل دان:                     دونِ: غیر از، به جز هر چیزی را غیر از خدا،  باطل و بیهوده فرض کن. بلا از دوست عطا­ست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب     عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع) هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیه­ای ارزشمند است پس گله­ و شکایت از هدیه­ی او اشتباه است. الهی­نامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسنده­ی قرن پنجم هجری و از پیش­گامان نثر مسجّع بود. آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن  خود قطع نکند: انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید. هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند. وقوف: اشراف، آگاهی                      وقوف: اطّلاع، آگاهی       اظهار: آشکار کردن اگر او نسبت به حکایت و داستانی که می­گویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند.  تا آن کس به اتمام رساند و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید. پرسشی را که از دیگری می­پرسند، پاسخ ندهد.  اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید:      سبقت نمودن: پیشی گرفتن. سخنی را که از دیگران می­پرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آن­هاست، بر دیگران پیشی نگیرد.  و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود: در حالی که او جواب درست­تری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند.                      پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند: متقدّم: قبلی، پیشین                  بر وجهی: به گونه­ای، به شکلی       طعنه: ملامت، سرزنش به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد. و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید:        خوض: دقیق شدن، کنجکاوی محاورات: گفت­وگوها، مکالمه­ها در گفت­وگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت می­گیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند. و اگر  از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند:     پوشیده داشتن: پنهان کردن          استراق: دزدیدن  استراق سمع: دزدیده گوش دادن. و اگر از او پنهان می­کنند، دزدیده به آن­ها گوش ندهد.     و تا او را  با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند:            مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(48); 4 نظر درس دوازدهم/دوراندیشی كودكي از جمله­ي آزادگان                            رفت برون با دو سه همزادگان آزادگان: ایرانیان.         برون: مخفّف بیرون.               همزادگان: هم­سنّ و سالان یکی از کودکان ایرانیان با دو سه نفر از هم­سالانش برای گردش بیرون رفت ** پاي چو در راه نهاد آن پسر                            پويه همي كرد و در آمد به سر پویه: با شتاب رفتن، دویدن               درآمد به سر: با سر به زمین خورد زمانی که آن کودک پای در راه گذاشت؛ با سرعت دوید و با سر به زمین خورد ** پايش از آن پويه در آمد زِ دست                        مِهرِ دل و مُهره­ي پشتش شكست مِهر: محبّت، علاقه      مُهره­ی پشت: مهره­ی کمر     مِهر و مُهره(جناس ناقص اختلافی). به خاطر عجله­ای که کرد، پایش سُر خورد. قلبش فرو ریخت و مهره­ی کمرش هم شکست ** شد نفس آن دو سه هم­سال او                     تنگ­تر از حادثه­ي حال او همسال: هم­سن، همزاد     از وضعیّتِ (پسر آسیب دیده) حوصله­ی دوستان همراهش، سر رفت. ** آن كه وُرا دوست­ترين بود، گفت:                        در بُنِ چاهيش ببايد نهفت وُرا: برای او             بنِ چاه: تهِ چاه             بباید نهفت: باید پنهان کرد در بین همراهانش، کسی که بهترین دوستش بود، گفت:«باید او را در ته چاهی پنهان کنیم» ** تا نشود راز چو روز آشكار                              تا نشويم از پدرش شرمسار راز/ روز: آرایه­ی جناس ناقص اختلافی       مصراع اوّل آرایه­ی تشبیه دارد؛ راز به روز تشبیه شده­است. راز: سرّ                               شرمسار: شرمنده، خجالت زده تا این راز مانند روز، بر همگان آشکار نشود و ما نیز از پدرش شرمنده نشویم. ** عاقبت انديش­ترين كودكي                              دشمن او بود از ايشان يكي عاقبت­اندیش: دوراندیش            در بین ان­ها همان که به دشمنی(با فرد زخمی) معروف بود، دوراندیش­ترینشان بود. ** گفت همانا که در این همرهان                      صورت این حال نماند نهان همرهان: مخفّف همراهان         نهان: مخفی، پنهان       صورت این حال: شکل واقعیِ این ماجرا با خود گفت:«که واقعیّت ماجرا در بین این همراهان پنهان نمی­ماند». ** چون كه مرا زين همه دشمن نهند                    تهمت اين واقعه بر من نهند زین همه: از بین این­ها         دشمن نهند: دشمن فرض می­کنند تهمت: بدگمانی، افترا.        واقعه: رویداد، حادثه، اتّفاق از آن­جا که از بین این همراهان، مرا نسبت به او بدخواه می­دانند؛ در مورد این حادثه به من بدگمان می­شوند. ** زي پدرش رفت و خبردار كرد                             تا پدرش چاره­ي آن كار كرد زی: سمت، سو، طرف به سوی پدرِ دوستِ زخمی­اش رفت و او را از حادثه، باخبر کرد. ** هر كه در او جوهر دانايي است                           بر همه چيزیش توانايي است جوهر دانایی: عصاره­ی دانش، اصلِ دانایی   کسی که اصلِ دانش و قابلیّت دانایی  در وجودِ او باشد، نسبت به همه­چیز توانمند است. ** دشمن دانا كه غم جان بود                                بهتر از آن دوست كه نادان بود غمِ جان بودن: به فکرِ جان بودن                    دوست و دشمن(آرایه­ی تضاد) بدخواهِ دانایی که به فکرِ جانِ انسان باشد، از دوستِ نادان بهتر است. مخزن­الاسرار، نظامی گنجوی + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(54); یک نظر دستور زبان// درس دهم 1 شخص: فعل های زبان فارسی، در 3 شخص صرف می شوند:   شخص: اوّل شخص دوم شخص سوم شخص   شمار مفرد: من تو او جمع: ما شما (آنها)ایشان **   به دو شکل مفرد و جمع در زبان فارسی، شمار می گوییم.                          صرف: وقتی که صورت های شش گانه ی فعل ها را به دنبال هم می آوریم. آن را صرف کرده ایم. ۱) آمدم- ۲) آمدی- ۳) آمد- ۴) آمدیم- ۵) آمدید- ۶) آمدند به هر کدام از این صورت های شش گانه" ساخت یا صیغه ی فعل می گوییم. مصدر: در لغت به معنی سرچشمه و منشأ. و در اصطلاح به کلماتی گفته می شود که فعل از آن ها ساخته می شود. اصلی ترین نشانه ی مصدر(-َن) است، که در پایان کلمه قرار می گیرد. البته نباید اسم هایی را که آخِرِ آن ها به «ن» ختم می شود، با مصدرِ فعل های فارسی اشتباه گرفت: مثال برای مصدر:« گفتن- خواندن- شنیدن- مُردن- دانستن و ...» بنا بر توضیح ارائه شده نمی توانیم اسمهایی از قبیل:« دامن- ساتَن و ...» را مصدر شمرد. + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(50); یک نظر دستور زبان// درس دهم 2 زمان فعل: 1)      ماضی(گذشته): به انجام کاری در زمان گذشته دلالت می کند. انواع آن عبارت است از: -          ماضی ساده: بن ماضی+ شناسه های ماضی(ــَ م/ی/()/یم/ید/ ـــَ ند). -          ماضی استمراری: می+ ماضی ساده. -          ماضی نقلی: صفت مفعولی(بُنِ ماضی+ه)+ شناسه های اختصاصی نقلی(ام- ای- است- ایم- اید- اَند). -          ماضی التزامی: صفت مفعولی(بن ماضی+ه)+صرفِ باشم. -       ماضی بعید: صفت مفعولی(بن ماضی + ه) + صرف بودم.   انواع ماضي ساده: استمراري: نقلي بعید: التزامی: اول شخص مفرد شنیدَم مي رفتــــَم خواند/ه/ام خواند/ه/بودم خواند/ه/باشم دوم شخص مفرد شنیدی می رفتــــی خواند/ه/ای خواند/ه/بودی خواند/ه/باشي سوم شخص مفرد شنید می رفت   خواند/ه/است خواند/ه/بود خواند/ه/باشد اول شخص جمع شنیدیم مي رفتـــيم خواند/ه/ایم خواند/ه/يم خواند/ه/باشيم دوم شخص جمع شنیدید مي رفتـــید خواند/ه/اید خواند/ه/بودید خواند/ه/باشيد سوم شخص جمع شنیدند مي رفتـــنـَد خواند/ه/اند خواند/ه/بودند خواند/ه/باشند                  بن: در لغت به معنی« درخت و ریشه» است و در اصطلاح به شکلِ غیرِ قابلِ تغییر در صرف فعل ها بن می گوییم:   بُن شناسه رفت ــ َم رفت ی رفت (o) رفت یم رفت ید رفت ــَ ند                              فعل ماضی(گذشته) و شناسه های آن             بُن شناسه رَو ــ َم رَو ی رَو ــَ د رَو یم رَو ید     فعل مضارع(حال) و شناسه های آن         + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(51); 2 نظر دستور زبان// درس دهم 3 طرز ساختن بُنِ مضارع: شکلِ امرِ فعل(برو)- «ب»=> رو، بر، خر، دار، و ... . فعل مضارع: فعلی که در زمان حال انجام پذیرفته و تا آینده ی نزدیک ادامه یابد. انواع فعل مضارع: 1)      مضارع ساده: بُنِ مضارع+شناسه های مضارع(ــ َم/ ی/ ــ َد/ یم/ ید/ ــَ ند). مثال: ( روم/ روی/ رود/ رویم/ روید/ روند). 2)      مضارع اخباری: می+مضارع ساده. مثال: (می روم/می روی/ می رود/ می رویم/می روید/می روند). 3)      مضارع التزامی: با اضافه کردن«ب»التزامی(شک و تردید) به مضارع ساده، ساخته می شود. مثال: (بروم،بروی، برود، برویم، بروید، بروند).     B   برای شناخت آسان تر مضارع التزامی، می توان کلمه ی«شاید» را قبل از فعل آورد و آن را صرف کرد.   انواع مضارع: ساده: اخباري: التزامي: اول شخص مفرد شنیدَم مي رفتــــَم ب/خوان/ م دوم شخص مفرد شنیدی می رفتــــی ب/خوان/ی سوم شخص مفرد شنيد می رفت   ب خوان/َ د اول شخص جمع شنیدیم مي رفتـــيم ب/خوان/یم دوم شخص جمع شنیدید مي رفتــــيد ب/خوان/ید سوم شخص جمع شنیدند مي رفتـــنـَد ب/ خوان/نَد                 فعل آینده(مستقبل): از صرف «خواهم»در مضارع ساده+بُن ماضی فعل های پیشنهادی ساخته می شود. مثال:«خواهم خواند/خواهی خواند/خواهد خواند/خواهیم خواند/خواهید خواند/خواهند خواند». + نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  GetBC(52); یک نظر درس یازدهم/ هم نشین هم نشين پيوند :پيوستگي، ارتباط خرسندي: رضايت، خوش­حالي شكيبا: صبور، بردبار          دل انگيز: روح نواز مصائب :ج مصيبت: بلا وگرفتاري لاف دوستی می­زنند: ادّعاي دوستی می­کنند ديدار يار غايب، داني چه ذوق دارد؟                  ابري كه در بيابان بر تشنه­اي ببارد ذوق: اشتياق                               بيابان و تشنه و ابر: مراعات نظير           تشبيه مركّب(مشبه: ديدار يارِ غايب)          (مشبّه به: ابري كه در بيابان بر تشنه­اي ببارد).   وجه شبه: اشتیاق آور  ملاقات دوست دور از دسترس، مانند ابري كه در بيابان بر انسان تشنه مي بارد، شورانگيز و اشتياق­آور است. گرگان و ميشان: تضاد گسترده: فراگير باري بر دل: باعث دلواپسی و گرفتاري مصاحبت: هم­صحبتی همواره: همیشه، مکرّر مي­گريز: فرار کن، بگریز                           تا تواني مي­گريز از يارِ بد                      يارِ بد بدتر بود از مارِ بد تا می­توانی از دوست و همراه بد، دوری کن؛ دوستِ نامناسب از مارِ زهرآگین نیز بدتر است مار بد تنها تو را برجان زند                      ياربد بر جان و بر ايمان زند مارِ زهرآگین، تنها جان تو را می­گیرد ولی هم­نشین بد، جان و ایمانت را با هم می­گیرد. آرایه­ی تکرار در واژه­های«مار / یار / بد».                           واج­آرایی در تکرار حروف«ا/د/ر». نشايد: شايسته نیست احمق: نادان صحبت با كسي دارند: با كسي هم نشيني كنند. نيكو خلق: خوش رفتار معصيت: گناه به صلاح بود: در راه راست و درست باشد مصر: اصرار كننده اعتماد: تكيه صحبت: هم نشيني منش: اخلاق پليد: آلوده، ناپاك طبيعت: خلق و خوی(در اين جا) نبوت: رسالت، پيامبري طريقت: راه وروش خاندان: سلسله، خانواده، ایل و تبار میش: گوسفند جامه­: لباس، پوشش مصائب: بلاها، گرفتاری­ها. جمعِ مصیبت اثر: نتیجه. جمله­ی«اینان باری بر دل هستند، نه یاری هم­دل»آرایه­ی سجع دارد. هم­دل: دلسوز، یکدل منش: خُلق و خوی خصلت: ویژگی، خصوصیّت. جمع آن: خصال المرءُ علی دینِ خلیلهِ و قرینهِ: انسان بر دین و آیین دوست و هم­نشین خود است. با بدان کم نشین که صحبتِ بد           گرچه پاکی، تو را پلید کند آرایه­ی تضاد بین«پاک/پلید». با افراد بد هم­نشینی نکن که هم­نشین بد، با آلودگی­ها و ناپاکی­هایش، پاکی تو را آلوده می­کند. آفتابی بدین بزرگی را                        لکّه­ای ابر ناپدید کند آرایه­ی تناسب بین«آفتاب/ ابر». همان گونه که خورشیدی با این عظمت، با لکّه­ی کوچک ابری پوشانده می­شود. پسرِ نوح، با بدان بنشست                 خاندانِ نبوّتش گم شد پسر حضرتِ نوح با دوستانِ بد هم نشینی کرد و ایل و تبار رسالتش را گم کرد. (تلمیح به داستان حضرت نوح). سگِ اصحابِ کهف، روزی چند           پیِ نیکان گرفت و مردم شد سگِ یارانِ غار، چند روزی دنبال انسان­های نیکو را گرفت و انسان شد. (تلمیح به داستان اصحاب کهف).  اصحاب كهف: ياران غار مردم شد: به انسان تبديل شد پيِ نيكان گرفت: به دنبال افراد نيكو رفت. مثل(قصّه) هم نشین بد چون (مانند) آهنگر است. اگر جامه (لباس) را نسوزد (نسوزاند) دود در تو گیرد (دود آن به تو می­رسد) و مثل هم نشین نیک چون عطّار (عطر فروش) است که اگر مشک (ماده­ای معطّر) به تو ندهد، بوی در تو گیرد (حداقلّ خوشبو خواهی شد). گرايش: تمايل به با يد: بايد بهتر  باشد متعالي: بلند پايه هم­نشین تو از تو بِه باید                     تا تو را عقل و دین بیفزاید باید دوست خود را از کسانی انتخاب کنی که از تو شایسته­ترند؛ در این صورت باعث افزایش عقل و دینت می­شود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 21:23  توسط ابوالفضل  |