|
نکته های زبانی سه درس
«دستور زبان// درس 7 ، 8 , 9» «شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی» در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم. من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید) مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است. به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)» مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است. خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است. 2- شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار. شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند. 3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند. (آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند. 4- اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند. «ویژگی های نثر کهن فارسی» 1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است. 2) فعل ها درمتن فراوان است. 3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید. «جمله از نظر ساختمان» 1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند. 2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند: 1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی) وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است. مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی. مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ) به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب) 2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی) در غیر ساده ی نوع دوم تنها با («و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است. مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... . مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم. مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد. + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(55); 6 نظر درس سیزدهم/ آداب زندگانی سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن: تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی. چون باز پرسند، جز راست مگوی: و زمانی که از تو چیزی پرسیده میشود، فقط حقیقت را بگو. تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده: تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده. خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد: خاصّه: مخصوصاً مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد. در میان جمع هیچ کس را پند مده. در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن. از جای تهمتزده پرهیز کن: . تهمت: گمان بد، افترا پرهیز: دوری، اجتناب از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو میشود، دوری کن و از یار بداندیش و بدآموز بگریز: از دوستی که در مورد تو به بدی فکر میکند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن. از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش. و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را میخواهد و آموزههایش اشتباه است بپرهیز. به غم مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: . غم و شادی: آرایهی تضاد در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوشحال و شادمان نباشند داد ده تا داد یابی: داد: عدل و انصاف داد دادن: به عدالت رفتار کردن. با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود. خوب گوی تا خوب شنوی: با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند. اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کمسخن و دوراندیش. طالب: جویا، به دنبال پرهیزگار: خداترس، باتقوا قانع: خرسند، راضی دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر «قابوسنامه» نوشتهی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است. عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست. خرج کن: صرف کن، هزینه کن تعالی: بلند مرتبه حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن. عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست میکند. بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور. افسوس: دریغ، حسرت گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا. گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند. بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکستهاست، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده. تمام زیرکی را عاقبتشناسی نام نِه: عاقبتشناسی: آینده نگری، دوراندیشی تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبتاندیش باشی. معیشت تنگ را به توکّل دفع کن. معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی توکّل: تکیه، اعتماد دفع کردن: راندن، دور کردن فقر و تنگدستی را با توکّل بر خدا از خود بران. دین را به علم نگاه دار: دین خود را با افزودن بر داناییات افزون محکم و تقویت کن. اگر علم خواهی با تنهایی بساز: بساز: کنار بیا، عادت کن اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا. فراخدلی خواهی، تنآسانی را بگذار: فراخدلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی تنآسانی: تنبلی، تنپروری، کاهلی، سستی بُگذار: رها کن اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دلبازی هستی، تنبلی و تنپروری را رها کن. کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش: خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش اگر میخواهی دشمن اندکی داشتهباشی، مشغول کار خودت باش. خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر: خلق: مردم دشمن گیر: دشمنی کن اگر میخواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش). خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن. شر نخواهی، بد بگذار: شر: بدخویی، شرارت اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن. جنگ نخواهی، تحمّل کن: اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن. دعا را بهتر از سپاه دان: دعا: آرزوی خوب بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است. امید را بهتر از گنج دان: بهترین گنج، امیدواریاست. هر چه دون خدای است همه را باطل دان: دونِ: غیر از، به جز هر چیزی را غیر از خدا، باطل و بیهوده فرض کن. بلا از دوست عطاست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع) هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیهای ارزشمند است پس گله و شکایت از هدیهی او اشتباه است. الهینامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسندهی قرن پنجم هجری و از پیشگامان نثر مسجّع بود. آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن خود قطع نکند: انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید. هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند. وقوف: اشراف، آگاهی وقوف: اطّلاع، آگاهی اظهار: آشکار کردن اگر او نسبت به حکایت و داستانی که میگویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند. تا آن کس به اتمام رساند و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید. پرسشی را که از دیگری میپرسند، پاسخ ندهد. اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید: سبقت نمودن: پیشی گرفتن. سخنی را که از دیگران میپرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آنهاست، بر دیگران پیشی نگیرد. و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود: در حالی که او جواب درستتری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند. پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند: متقدّم: قبلی، پیشین بر وجهی: به گونهای، به شکلی طعنه: ملامت، سرزنش به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد. و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید: خوض: دقیق شدن، کنجکاوی محاورات: گفتوگوها، مکالمهها در گفتوگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت میگیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند. و اگر از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند: پوشیده داشتن: پنهان کردن استراق: دزدیدن استراق سمع: دزدیده گوش دادن. و اگر از او پنهان میکنند، دزدیده به آنها گوش ندهد. و تا او را با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند: مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(48); 4 نظر درس دوازدهم/دوراندیشی كودكي از جملهي آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان آزادگان: ایرانیان. برون: مخفّف بیرون. همزادگان: همسنّ و سالان یکی از کودکان ایرانیان با دو سه نفر از همسالانش برای گردش بیرون رفت ** پاي چو در راه نهاد آن پسر پويه همي كرد و در آمد به سر پویه: با شتاب رفتن، دویدن درآمد به سر: با سر به زمین خورد زمانی که آن کودک پای در راه گذاشت؛ با سرعت دوید و با سر به زمین خورد ** پايش از آن پويه در آمد زِ دست مِهرِ دل و مُهرهي پشتش شكست مِهر: محبّت، علاقه مُهرهی پشت: مهرهی کمر مِهر و مُهره(جناس ناقص اختلافی). به خاطر عجلهای که کرد، پایش سُر خورد. قلبش فرو ریخت و مهرهی کمرش هم شکست ** شد نفس آن دو سه همسال او تنگتر از حادثهي حال او همسال: همسن، همزاد از وضعیّتِ (پسر آسیب دیده) حوصلهی دوستان همراهش، سر رفت. ** آن كه وُرا دوستترين بود، گفت: در بُنِ چاهيش ببايد نهفت وُرا: برای او بنِ چاه: تهِ چاه بباید نهفت: باید پنهان کرد در بین همراهانش، کسی که بهترین دوستش بود، گفت:«باید او را در ته چاهی پنهان کنیم» ** تا نشود راز چو روز آشكار تا نشويم از پدرش شرمسار راز/ روز: آرایهی جناس ناقص اختلافی مصراع اوّل آرایهی تشبیه دارد؛ راز به روز تشبیه شدهاست. راز: سرّ شرمسار: شرمنده، خجالت زده تا این راز مانند روز، بر همگان آشکار نشود و ما نیز از پدرش شرمنده نشویم. ** عاقبت انديشترين كودكي دشمن او بود از ايشان يكي عاقبتاندیش: دوراندیش در بین انها همان که به دشمنی(با فرد زخمی) معروف بود، دوراندیشترینشان بود. ** گفت همانا که در این همرهان صورت این حال نماند نهان همرهان: مخفّف همراهان نهان: مخفی، پنهان صورت این حال: شکل واقعیِ این ماجرا با خود گفت:«که واقعیّت ماجرا در بین این همراهان پنهان نمیماند». ** چون كه مرا زين همه دشمن نهند تهمت اين واقعه بر من نهند زین همه: از بین اینها دشمن نهند: دشمن فرض میکنند تهمت: بدگمانی، افترا. واقعه: رویداد، حادثه، اتّفاق از آنجا که از بین این همراهان، مرا نسبت به او بدخواه میدانند؛ در مورد این حادثه به من بدگمان میشوند. ** زي پدرش رفت و خبردار كرد تا پدرش چارهي آن كار كرد زی: سمت، سو، طرف به سوی پدرِ دوستِ زخمیاش رفت و او را از حادثه، باخبر کرد. ** هر كه در او جوهر دانايي است بر همه چيزیش توانايي است جوهر دانایی: عصارهی دانش، اصلِ دانایی کسی که اصلِ دانش و قابلیّت دانایی در وجودِ او باشد، نسبت به همهچیز توانمند است. ** دشمن دانا كه غم جان بود بهتر از آن دوست كه نادان بود غمِ جان بودن: به فکرِ جان بودن دوست و دشمن(آرایهی تضاد) بدخواهِ دانایی که به فکرِ جانِ انسان باشد، از دوستِ نادان بهتر است. مخزنالاسرار، نظامی گنجوی + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(54); یک نظر دستور زبان// درس دهم 1 شخص: فعل های زبان فارسی، در 3 شخص صرف می شوند: شخص: اوّل شخص دوم شخص سوم شخص شمار مفرد: من تو او جمع: ما شما (آنها)ایشان ** به دو شکل مفرد و جمع در زبان فارسی، شمار می گوییم. صرف: وقتی که صورت های شش گانه ی فعل ها را به دنبال هم می آوریم. آن را صرف کرده ایم. ۱) آمدم- ۲) آمدی- ۳) آمد- ۴) آمدیم- ۵) آمدید- ۶) آمدند به هر کدام از این صورت های شش گانه" ساخت یا صیغه ی فعل می گوییم. مصدر: در لغت به معنی سرچشمه و منشأ. و در اصطلاح به کلماتی گفته می شود که فعل از آن ها ساخته می شود. اصلی ترین نشانه ی مصدر(-َن) است، که در پایان کلمه قرار می گیرد. البته نباید اسم هایی را که آخِرِ آن ها به «ن» ختم می شود، با مصدرِ فعل های فارسی اشتباه گرفت: مثال برای مصدر:« گفتن- خواندن- شنیدن- مُردن- دانستن و ...» بنا بر توضیح ارائه شده نمی توانیم اسمهایی از قبیل:« دامن- ساتَن و ...» را مصدر شمرد. + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(50); یک نظر دستور زبان// درس دهم 2 زمان فعل: 1) ماضی(گذشته): به انجام کاری در زمان گذشته دلالت می کند. انواع آن عبارت است از: - ماضی ساده: بن ماضی+ شناسه های ماضی(ــَ م/ی/()/یم/ید/ ـــَ ند). - ماضی استمراری: می+ ماضی ساده. - ماضی نقلی: صفت مفعولی(بُنِ ماضی+ه)+ شناسه های اختصاصی نقلی(ام- ای- است- ایم- اید- اَند). - ماضی التزامی: صفت مفعولی(بن ماضی+ه)+صرفِ باشم. - ماضی بعید: صفت مفعولی(بن ماضی + ه) + صرف بودم. انواع ماضي ساده: استمراري: نقلي بعید: التزامی: اول شخص مفرد شنیدَم مي رفتــــَم خواند/ه/ام خواند/ه/بودم خواند/ه/باشم دوم شخص مفرد شنیدی می رفتــــی خواند/ه/ای خواند/ه/بودی خواند/ه/باشي سوم شخص مفرد شنید می رفت خواند/ه/است خواند/ه/بود خواند/ه/باشد اول شخص جمع شنیدیم مي رفتـــيم خواند/ه/ایم خواند/ه/يم خواند/ه/باشيم دوم شخص جمع شنیدید مي رفتـــید خواند/ه/اید خواند/ه/بودید خواند/ه/باشيد سوم شخص جمع شنیدند مي رفتـــنـَد خواند/ه/اند خواند/ه/بودند خواند/ه/باشند بن: در لغت به معنی« درخت و ریشه» است و در اصطلاح به شکلِ غیرِ قابلِ تغییر در صرف فعل ها بن می گوییم: بُن شناسه رفت ــ َم رفت ی رفت (o) رفت یم رفت ید رفت ــَ ند فعل ماضی(گذشته) و شناسه های آن بُن شناسه رَو ــ َم رَو ی رَو ــَ د رَو یم رَو ید فعل مضارع(حال) و شناسه های آن + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(51); 2 نظر دستور زبان// درس دهم 3 طرز ساختن بُنِ مضارع: شکلِ امرِ فعل(برو)- «ب»=> رو، بر، خر، دار، و ... . فعل مضارع: فعلی که در زمان حال انجام پذیرفته و تا آینده ی نزدیک ادامه یابد. انواع فعل مضارع: 1) مضارع ساده: بُنِ مضارع+شناسه های مضارع(ــ َم/ ی/ ــ َد/ یم/ ید/ ــَ ند). مثال: ( روم/ روی/ رود/ رویم/ روید/ روند). 2) مضارع اخباری: می+مضارع ساده. مثال: (می روم/می روی/ می رود/ می رویم/می روید/می روند). 3) مضارع التزامی: با اضافه کردن«ب»التزامی(شک و تردید) به مضارع ساده، ساخته می شود. مثال: (بروم،بروی، برود، برویم، بروید، بروند). B برای شناخت آسان تر مضارع التزامی، می توان کلمه ی«شاید» را قبل از فعل آورد و آن را صرف کرد. انواع مضارع: ساده: اخباري: التزامي: اول شخص مفرد شنیدَم مي رفتــــَم ب/خوان/ م دوم شخص مفرد شنیدی می رفتــــی ب/خوان/ی سوم شخص مفرد شنيد می رفت ب خوان/َ د اول شخص جمع شنیدیم مي رفتـــيم ب/خوان/یم دوم شخص جمع شنیدید مي رفتــــيد ب/خوان/ید سوم شخص جمع شنیدند مي رفتـــنـَد ب/ خوان/نَد فعل آینده(مستقبل): از صرف «خواهم»در مضارع ساده+بُن ماضی فعل های پیشنهادی ساخته می شود. مثال:«خواهم خواند/خواهی خواند/خواهد خواند/خواهیم خواند/خواهید خواند/خواهند خواند». + نوشته شده در ساعت توسط روح الله کاظمی | GetBC(52); یک نظر درس یازدهم/ هم نشین هم نشين پيوند :پيوستگي، ارتباط خرسندي: رضايت، خوشحالي شكيبا: صبور، بردبار دل انگيز: روح نواز مصائب :ج مصيبت: بلا وگرفتاري لاف دوستی میزنند: ادّعاي دوستی میکنند ديدار يار غايب، داني چه ذوق دارد؟ ابري كه در بيابان بر تشنهاي ببارد ذوق: اشتياق بيابان و تشنه و ابر: مراعات نظير تشبيه مركّب(مشبه: ديدار يارِ غايب) (مشبّه به: ابري كه در بيابان بر تشنهاي ببارد). وجه شبه: اشتیاق آور ملاقات دوست دور از دسترس، مانند ابري كه در بيابان بر انسان تشنه مي بارد، شورانگيز و اشتياقآور است. گرگان و ميشان: تضاد گسترده: فراگير باري بر دل: باعث دلواپسی و گرفتاري مصاحبت: همصحبتی همواره: همیشه، مکرّر ميگريز: فرار کن، بگریز تا تواني ميگريز از يارِ بد يارِ بد بدتر بود از مارِ بد تا میتوانی از دوست و همراه بد، دوری کن؛ دوستِ نامناسب از مارِ زهرآگین نیز بدتر است مار بد تنها تو را برجان زند ياربد بر جان و بر ايمان زند مارِ زهرآگین، تنها جان تو را میگیرد ولی همنشین بد، جان و ایمانت را با هم میگیرد. آرایهی تکرار در واژههای«مار / یار / بد». واجآرایی در تکرار حروف«ا/د/ر». نشايد: شايسته نیست احمق: نادان صحبت با كسي دارند: با كسي هم نشيني كنند. نيكو خلق: خوش رفتار معصيت: گناه به صلاح بود: در راه راست و درست باشد مصر: اصرار كننده اعتماد: تكيه صحبت: هم نشيني منش: اخلاق پليد: آلوده، ناپاك طبيعت: خلق و خوی(در اين جا) نبوت: رسالت، پيامبري طريقت: راه وروش خاندان: سلسله، خانواده، ایل و تبار میش: گوسفند جامه: لباس، پوشش مصائب: بلاها، گرفتاریها. جمعِ مصیبت اثر: نتیجه. جملهی«اینان باری بر دل هستند، نه یاری همدل»آرایهی سجع دارد. همدل: دلسوز، یکدل منش: خُلق و خوی خصلت: ویژگی، خصوصیّت. جمع آن: خصال المرءُ علی دینِ خلیلهِ و قرینهِ: انسان بر دین و آیین دوست و همنشین خود است. با بدان کم نشین که صحبتِ بد گرچه پاکی، تو را پلید کند آرایهی تضاد بین«پاک/پلید». با افراد بد همنشینی نکن که همنشین بد، با آلودگیها و ناپاکیهایش، پاکی تو را آلوده میکند. آفتابی بدین بزرگی را لکّهای ابر ناپدید کند آرایهی تناسب بین«آفتاب/ ابر». همان گونه که خورشیدی با این عظمت، با لکّهی کوچک ابری پوشانده میشود. پسرِ نوح، با بدان بنشست خاندانِ نبوّتش گم شد پسر حضرتِ نوح با دوستانِ بد هم نشینی کرد و ایل و تبار رسالتش را گم کرد. (تلمیح به داستان حضرت نوح). سگِ اصحابِ کهف، روزی چند پیِ نیکان گرفت و مردم شد سگِ یارانِ غار، چند روزی دنبال انسانهای نیکو را گرفت و انسان شد. (تلمیح به داستان اصحاب کهف). اصحاب كهف: ياران غار مردم شد: به انسان تبديل شد پيِ نيكان گرفت: به دنبال افراد نيكو رفت. مثل(قصّه) هم نشین بد چون (مانند) آهنگر است. اگر جامه (لباس) را نسوزد (نسوزاند) دود در تو گیرد (دود آن به تو میرسد) و مثل هم نشین نیک چون عطّار (عطر فروش) است که اگر مشک (مادهای معطّر) به تو ندهد، بوی در تو گیرد (حداقلّ خوشبو خواهی شد). گرايش: تمايل به با يد: بايد بهتر باشد متعالي: بلند پايه همنشین تو از تو بِه باید تا تو را عقل و دین بیفزاید باید دوست خود را از کسانی انتخاب کنی که از تو شایستهترند؛ در این صورت باعث افزایش عقل و دینت میشود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ساعت 21:23  توسط ابوالفضل
|
|