| بر سر تختی شنید آن نیکنام |
|
طقطقی و های و هویی شب ز بام |
| گامهای تند بر بام سرا |
|
گفت با خود این چنین زهره کرا |
| بانگ زد بر روزن قصر او که کیست |
|
این نباشد آدمی مانا پریست |
| سر فرو کردند قومی بوالعجب |
|
ما همی گردیم شب بهر طلب |
| هین چه میجویید گفتند اشتران |
|
گفت اشتر بام بر کی جست هان |
| پس بگفتندش که تو بر تخت جاه |
|
چون همی جویی ملاقات اله |
| خود همان بد دیگر او را کس ندید |
|
چون پری از آدمی شد ناپدید |
| معنیاش پنهان و او در پیش خلق |
|
خلق کی بینند غیر ریش و دلق |
| چون ز چشم خویش و خلقان دور شد |
|
همچو عنقا در جهان مشهور شد |
| جان هر مرغی که آمد سوی قاف |
|
جملهی عالم ازو لافند لاف |
| چون رسید اندر سبا این نور شرق |
|
غلغلی افتاد در بلقیس و خلق |
| روحهای مرده جمله پر زدند |
|
مردگان از گور تن سر بر زدند |
| یک دگر را مژده میدادند هان |
|
نک ندایی میرسد از آسمان |
| زان ندا دینها همیگردند گبز |
|
شاخ و برگ دل همی گردند سبز |
| از سلیمان آن نفس چون نفخ صور |
|
مردگان را وا رهانید از قبور |
| مر ترا بادا سعادت بعد ازین |
|
این گذشت الله اعلم بالیقین |
ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام
او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی
بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی
کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار
ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ
توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و
شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .
هم ز ابراهیم ادهم آمدست کو زراهی بر لب دریا نشست
دلق خود می دوخت آن سلطان جان یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او شکل دیگر گشته خُلق و خلق او
کو رها کرد آنچنان ملک شگرف برگزید آن فقر بس باریک حرف
ملک هفت اقلیم ضایع می کند چون گدا بر دلق سوزن می زند
شیخ واقف گشت بر اندیشه اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه اش
شیخ سوزن زود در دریا فگند خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهی الله ایی سوزن زر در لب هر ماهیی
سر بر آوردند از دریای حق که بگیر ای شیخ سوزنهای حق
گفت الهی ،سوزن خود خواستم واده از فضلت نشان راستم
رو بدو کرد و بگفتش ای امیر ملک دل به یا چنان ملک حقیر
این نشان ظاهر است این هیچ نیست تا به باطن در روی بینی تو بیست
برچسبها:
متفرقه
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:47  توسط ابوالفضل
|