گویند شخصی که ادعای پیامبری می کرد به نزد حاکم رفت حاکم از او دلایل یا معجزه پیامبری خواست شخص جواب داد: معجزه ی من این است که چشم های فرد را از حدقه بیرون می آورم بعد از آن دعایی می کنم تا فوری خوب شوند . حاکم گفت : نیازی به معجزه نیست دین تو را پذیرفتم.


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:12  توسط ابوالفضل  |