|
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او رسید. دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش را بست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت: حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!.... سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت: این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد! حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود! برچسبها: داستان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:16  توسط ابوالفضل
|
|